یکشنبه سی ام مهر 1385
عاشق غم
دلم گرفته آسمون نمی تونم گريه کنم
شکنجه ميشم از خودم نمی تونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سينه من اومده
آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومدی
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی يه عمره که دربه درم
حتی صدای نفسم ميگه که تو قفسم
من واسه آتيش زدن يه کوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون يکم منو حوصله کن
نگو که از اين روزگار يه خورده کمتر گله کن
منو به بازی می گيرن عقربه های ساعتم
برگه تقويم می کنه لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمين ما رو پس نزن
نچرخ تا آروم بگيره يه آدمه شکستتم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط : شازده
یکشنبه سی ام مهر 1385
یکی تا خرخره سیره یکی یه لقمه گیره
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط : شازده
شنبه بیست و نهم مهر 1385
دستهای تو
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود
زين پيش نبوديم و نبد هیچ خلل
زين پس چو نباشيم همان خواهد بود
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط : شازده
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385
دل
ديدي عشقي
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @ @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فکر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها ، با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط : شازده
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385
بسوز ای "دل" که سوزاندی دلم را
به ویرانی کشاندی منزلم را به دست باد دادی عمرو جانم
بریدی از تهِ حلقم زبانم فکندی زیر پا احساس و شورم
نکردی رحم، حتی بر غرورم شکستی، سوختی جان و تنم را
دریدی با سرشک پیراهنم را
نه کودک بودی و نه عاقل و پیر نه روحم را رها کردی ز زنجیر
مرا سرگشته کردی در جوانی نه دل بودی نه از یاری نشانی
کنون خسته از این شور و شرارم زمانی می شود... فکر فرارم
در این جانِ هزاران نقشِ زیبا
چه بهتر جای دل یک قطره دریا نمی خواهم تو را در سینه دیگر
نه می خواهم دلی هر چند بهتر گذشتم از دلی مانند تو مست
چگونه می شود از دام تو رست

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط : شازده
سه شنبه چهارم مهر 1385
شب رفتنت عزيزم هرگز از يادم نميره ...
واسه هر کسي که ميگم قصه شو آتيش مي گيره ...
دل من يه دريا خون بود چشم تو يه دنيا ترديد ...
آخرين لحظه نگاهت غصه داشت باز ولي خنديد ...
شب رفتنت يه ماهي توي خشکي رفت جون داد ...
زلزله خيلي دلا رو اون شب از غصه تکون داد ...
غما اون شب شيشه هاي خونه رو زدن شکستن ...
پا به پام عکساي نازت اومدن تا صبح نشستن ...
تو چرا از اينجا رفتي ؟؟؟ تو که مثل قصه هايي ...
گلم از چه چيزي باشه ؟؟؟ نه بدي نه بي وفايي ...
شب رفتنت نوشتي شدي قربوني تقدير ...
نقره اشکاي من شد دور گردنت يه زنجير ...
شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکي بودن ...
قحطي سفيديا بود همه انگار مشکي بودن ...
شب رفتنت که رفتي گفتي ديگه چاره اي نيست ...
ديدم اون بالاها انگار عکس هيچ ستاره اي نيست ...
شب رفتن تو ياسا دلمو دلداري دادن ...
اونا عاشقن و ليکن تنها نيستن که زيادن ...
بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمي داشت ...
من تا مي خواستم ببارم هر کسي مي ديد نمي ذاشت ...
شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت ...
اون که واسم همه چي بود ...
آره ... تنها يادگارت ...
سرنوشت ما يه ميدون زندگي اما يه بازي ...
پيش اسم ما نوشتن حقته بايد ببازي ...
شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالايي ...
يکي مي گفته که غريبي يکي مي گفت بي وفايي ...
شب رفتن تو ابرا واسه گريه کم آوردن ...
آشناها براي زخم واشدم مرهم آوردن ...
شب رفتن تو تسبيح از دست گلدونا افتاد ...
قلب آرزوهام انگار واسه هميشه وايستاد ...
شب رفتن تو غربت جاي اون جا اين جا پيچيد ...
دل تو بدون منظور رفت خوشبختيمو دزديد ...
شب رفتن تو ديدم يکي از قناري ها مرد ...
فرداش اما دست قسمت اون يکي رم با خودش برد ...
شب رفتن تو چشمات راس راسي چه برقي داشتن ...
اين همه آدم چرا من ؟؟؟ پس با من چه فرقي داشتن ؟؟؟
شب رفتنت پاشيدم همه اشکامو تو کوچه ...
قولتو آروم گذاشتم پيش قرآن لب طاقچه ...
شب رفتنت دلم رفت پيش چشمايي که خيسن ...
پيش شاعرا که دائم از مسافر مي نويسن ...
شب رفتن تو ديدم تا که غم نياد سراغت ...
هيچ زمون روشن نميشه واسه کسي چراغت ...
شب رفتن تو ديدم خيلي غماي شاعر ...
روي شيشمون نوشتم مي شينم به پات مسافر ...
برو تا همه بدونن سفرم اين قدا بد نيست ...
واسه گفتن از تو اما هيچ کي شاعري بلد نيست ...
_________________
_
_________________
_________________
__
________________
_______________
_____
_______________
______________
_______
______________
_____________
_________
_____________




_____________




__
______________ ______________
__
____
______ شاهزاده خليج _______
___
______
__________ _________
______
________
_________ ________
________
__________
______ ____
__________
_________
__________________
_________
________
________
_______
_____
_______
_______
____
_______
____
______
_____
__________
_____
____
_____
___
________________
___
___
____
________________________
___
__
_________________________________
__
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط : شازده
سه شنبه چهارم مهر 1385
آهای تو که اين همه دوری از من اين روزا در حال عبوری از من
آهای تو که فکر ميکنی سوزوندی دار و ندارم رو با دوری از من
طاقت نداری ببينی،ميدونم اين همه طاقت و صبوری از من
ستاره ها ميگن پشيمون شدی ميخوای بگی که غرق نوری از من
فکر نکنم بشه با صد تا دريا اين همه نفرت رو بشوری از من!
نميدونم ميخوای با قلب سنگی،دل ببری بازم چجوری از من
پشيمونی فايده نداره ديگه،چشمات بايد بارون بباره ديگه

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط : شازده